قرعه کشی ماهانه پایگاه اینترنتی دی ال سل

 

خاطراتی از کرامات جبهه

1 1 1 1 1 امتیاز 5.00 (2 رأی)
گزارش خرابی لینک

 خاطراتی از کرامات جبههکرامت معادل دقیق فارسى ندارد و براى بیان آن باید از چند لفظ استفاده کرد؛ آن ‏گاه  مى فرمودند: اگر انسان به مقامى برسد که عبودیت محض پیدا کند و حاضر نشود در مقابل غیر خدا سر بر زمین بساید،  مى توان گفت که به مقام کرامت رسیده است. در زیارت جامعه، ائمه(ع) به عنوان اصول و ریشه ‏هاى کرامت معرفى شده‏اند «و أصول الکرم» زیرا تمام خیرات و برکات موجود در نظام هستى، اعم از برکات مادى و معنوى، به وساطت آن ذوات مقدس افاضه  مى شود «إن ذُکر الخیرُ کنتم أَوّلَه و أصلَه و فرْعَه و معدِنه و مأواه و مُنتهاه».
ما در طول تاریخ وقایع زیادی را شنیده ایم که حکایت از نظر خاص ائمه(ع) روی محبان و شیعیانشان دارد. در روزهای هشت ساله دفاع مقدس این امر به وضوح در بین مردم چه رزمندگان و چه کسانی که عزیزی را رهسپار جبهه ها کرده بودند دیده می شد. رزمندگان ما در لحظات سخت جنگ در زیر آتش گلوله های دشمن بعثی از چهارده معصوم(ع)، با اخلاص استمداد می طلبیدند و آنان نیز از روی لطف و کرمشان دستگیری می کردند. به مناسبت این ویژه نامه به قطره ای از دریای عنایات و کرامات  ائمه(ع) در جبهه ها اشاره می کنیم:

چرا از آن آب نمی خوری؟!
بعد از عملیات بیت المقدس و پاتک های عراق من (کریمی) و سردار شهید رمضان علی عامل، تصمیم گرفتیم جهت آوردن مجروحین اقدام کنیم. لذا با تعدادی از نیروهای داوطلب دو گروه تشکیل دادیم؛ یک گروه به سرپرستی شهید عامل و یک گروه به سرپرستی بنده و بعد از اذان صبح راه افتادیم. در حین جستجو یکی از برادران صدا زد: این جا یک مجروح است. خیلی از آن رزمنده خون رفته و بی حال بود. تا بلندش کردیم گفت: «یک لحظه صبر کنید؛ قمقمة من کجاست؟» گفتم: حالا قمقمه چه ارزشی دارد؟ اما ایشان اصرار کرد. من قمقمه را برداشتم، در آن هوای گرم پر از آب سرد بود با این که جلد هم نداشت! جریان را از خودش پرسیدم، گفت: «دیروز ظهر که من در اثر خون ریزی زیاد، عطش شدید داشتم به حضرت زهرا(س) متوسل شدم و از ایشان کمک خواستم و صدایشان زدم تا از حال رفتم؛ و در همان حال صدای یک نفر آمد که می گفت: «این قمقمه کنار توست، چرا از آن آب نمی خوری؟!» من از دیروز به برکت عنایت حضرت زهرا(س) از این قمقمه آب می خورم.»
به هر حال من قمقمه را با چفیة خودم، زیر شکم آن برادر مجروح بستم و او را به عقب بردیم. وقتی به سنگر کمین رسیدیم، شهید عامل آنجا بود. پرسید: چرا این قدر دیر آمدید؟ من جریان را گفتم. بعداً هر چه گشتم قمقمه را پیدا نکردم. از همه پرسیدم، اما هیچ کس خبر نداشت. شهید عامل پرسید: حالا از آن آب خوردید؟ گفتم: نه، می خواستم بیاورم پشت خط که همه با هم بخوریم. به هر حال همه متأسف شدیم. بعد شهید عامل به من گفت: آقای کریمی! من می خواهم بروم، شاید قمقمه را پیدا کنم، حالا اگر می توانید با من بیایید. من قبول کردم. هوا روشن شده بود. من و شهید عامل همان مسیر را برگشتیم تا جایی که همان برادر مجروح را پیدا کرده بودیم. جای قمقمه و خونی که از او رفته بود بر روی شن ها مانده بود. شهید عامل کمی از خاک آنجا را در دستمالش ریخت و گفت: این هم تبرک است! منبع/تبیان

به شما احتیاجی ندارم!
تا حالا این طور وضعی برام سابقه نداشت. گردان ما زمین گیر شد و نمی دانم چرا بچه ها حرف شنوی نداشتند؛ همان بچه هایی که می گفتی برو توی آتش، با جان و دل می رفتند! هر چه برایشان صحبت کردم، فایده نداشت. اصلاً انگار  چسبیده بودند به زمین و نمی خواستند جدا شوند. سرم را بلند کردم رو به آسمان و توی دلم نالیدم که: خدایا خودت کمک کن. از بچه ها فاصله گرفتم. را از ته دل حضرت صدیقه(س) صدا زدم و به وجود شریفش متوسل شدم. زمزمه کردم: خانم، خودتون کمک کنین؛ منو راهنمایی کنین تا بتونم این بچه ها رو حرکت بدم؛ وضع ما رو خودتون بهتر می دونین. یقین داشتم حضرت تنهام نمی گذارند، اصلاً منتظر عنایت بودم؛ توی آن تاریکی شب و توی آن بیچارگی محض، یک دفعه فکری به ذهنم الهام شد. رو کردم به بچه ها. محکم و قاطع گفتم: دیگه به شما احتیاجی ندارم! هیچ کدومتون رو نمی خوام؛ فقط یک آرپی جی زن از بین شما بلند شه با من بیاد، دیگه هیچی نمی خوام. زل زدم بهشان. لحظه شماری می کردم یکی بلند شود. یکی از بچه های آرپی جی زن بلند گفت: من می آم. نگاهش مصمم بود و جدی. به چند لحظه نکشید، یکی دیگر، مصمم تر از او بلند شد. گفت: منم میآم... تا به خودم آمدم، همه گردان بلند شده بودند. سریع راه افتادم، بقیه هم پشت سرم. پیروزی مان توی آن عملیات، چشم همه را خیره کرد. عنایت امّ ابیها(س) باز هم به دادمان رسیده بود. راوی: شهید برونسی، منبع/تبیان

فردا مهمان ما هستی
شهید برونسی روز قبل از عملیات بدر روحیه عجیبی داشت. مدام اشک می ریخت، علت را که پرسیدم آقای برونسی گفت: دارم از بچه ها خداحافظی می کنم چرا که خوابی دیده ام. سپس افزود: به صورت امانت برای شما نقل می کنم و آن این که: بی بی فاطمه زهرا(س) را در خواب دیدم که فرمود: «فلانی! فردا مهمان ما هستی»؛ محل شهادت را هم نشانم داد. همین چهار راهی که در منطقه عملیاتی بدر (پد) فرود هلی کوپتر است و به طرف نفت خانه و جادة آسفالت بصره ـ الاماره می رود و من در همین چهار راه باید نماز بخوانم تا وقتی که به سوی خدا پرواز کنم. و بالاخره نیز این خواب در همان جا و همان وقتی که گفته بود، به زیبایی تعبیر شد. منبع/تبیان

سربند «یا فاطمة الزهرا»
فرماندة این نیروها دستور داده بود در ظرفی که ایرانی ها آب می خورند، حق آب خوردن ندارند. هم کلام شدن با ایرانی ها خشم این افسر را در پی داشت.
...روزی همین افسر به من التماس می کرد که تو را به خدا این سربند رو امانت به من بده. من همسرم بیماره، به عنوان تبرک ببرم. براتون بر می گردونم. روی سربند نوشته شده بود «یا فاطمة  الزهرا(س)» داخل یک نایلون گذاشتم و تحویلش دادم. اول بوسید و به چشماش مالید. بعد از چند روز باز هم بوسید و به سینه و سرش کشید و تحویلمون داد. از آن به بعد سفره غذای عراقی ها با ما یکی شد! سر سفره دعا می کردیم، دعا را هم این افسر عراقی  می خواند: «اللهم  ارزقنا  توفیق  الشهادة فی  سبیلک». منبع/تبیان

شهیدی که مزارش را به همه نشان داد
شهید عبدالمطلب اکبری، که از توانایی گفتن و شنیدن بی بهره بود، قبل از شهادت قبرش را به همرزمانش نشان داده بود. این شهید بزرگوار چندین وصیت نامه نوشت که یکی از آنها در ادامه می آید. شهید عبدالمطلب اکبری سرانجام در تاریخ 4 اسفند 1365به شهادت رسید:
«عبدالمطلب یک پسر عمو هم به نام «غلامرضا اکبری» داشت که شهید شده.  غلامرضا که شهید شد، عبدالمطلب سر قبرش نشست و بعد با زبون کر و لالی خودش با ما حرف می زد، ما هم گفتیم: چی می گی بابا؟! محلش نذاشتیم، هرچی سر و صدا کرد هیچ کس محلش نذاشت.  وقتی دید ما نمی فهمیم، بغل دست قبر این شهید با انگشتش یه دونه چارچوب قبر کشید و رویش نوشت: شهید عبدالمطلب اکبری. بعد به ما نگاه کرد و گفت:  نگاه کنید! خندید، ما هم خندیدیم. گفتیم حتما شوخیش گرفته. دید همه ما داریم می خندیم، طفلک هیچی نگفت؛ یه نگاهی به سنگ قبر کرد و با دست، نوشته اش را پاک کرد. سپس سرش را پائین انداخت و آروم رفت... فردایش هم رفت جبهه. 10 روز بعد جنازه  عبدالمطلب رو آوردند و دقیقاً توی همین جایی که با انگشت کشیده بود خاکش کردند.» و اما شهید عبدالمطلب اکبری در وصیت نامة کوتاه و گویای خود نوشته بود: «بسم الله الرحمن الرحیم. یک عمر هرچی گفتم به من می خندیدند، یک عمر هرچی می خواستم به مردم محبت کنم فکر کردند من آدم نیستم و مسخره ام کردند، یک عمر هرچی جدی گفتم شوخی گرفتند، یک عمر کسی رو نداشتم باهاش حرف بزنم، خیلی تنها بودم. اما مردم! حالا که ما رفتیم بدونید، هر روز با آقام حرف می زدم و آقا بهم گفت: «تو شهید می شی. جای قبرم رو هم بهم نشون داد. این را هم گفتم اما باور نکردید!» راوی: حجت الاسلام انجوی نژاد. منبع/فارس

رزمنده ای که شفا گرفت
قبل از عملیات والفجر مقدماتی بود. شب جمعه برادران درخواست کردند که برای خواندن دعای پر فیض کمیل در مسجد پادگان جمع شویم. یکی از دوستان نابینا بود و جایی را نمی دید. قبل از اعزام، هرچه تلاش کردند تا مانع از آمدنش به جبهه شوند موفق نشدند. می گفت: «می توانم لااقل آب برای رزمندگان بریزم». آن شب در اواسط دعا بلند شد. مدام صدا می زد: «یابن الحسن(عج)، مهدی جان کجا می روی؟ من نابینا هستم. من نابینای چشم بسته را از این گرفتاری و فلاکت نجات بده». در حال گریه به راه افتاد و 20 متری جلو رفت و فریاد زد: «خدا را شکر، خدا را شکر، چشمانش باز شد، بچه ها دورش حلقه زدند و او را غرق بوسه کردند. آن شب همگی خدا را شکر کردیم که امام زمان(عج) به مجلس مان عنایت نمودند.». راوی: جلال فلاحتی منبع/ماهنامه سبز سرخ

توسل به آقا
در منطقه دربندی خان مجروح شدم. سه ماه و نیم نمی توانستم راه بروم. شبی خیلی گریه کردم، دیگر خسته شده بودم. امام زمان (عج) را به مادرش قسم دادم. دلم برای جبهه پر می زد. صبح زود همین که از خواب برخاستم، سراغ عصا رفتم و شروع کردم با اعتماد راه رفتن. پاهایم سالم بود و من از شوق تا دو روز اشک می ریختم و گریه می کردم. راوی: شهید محمد کمالیان، منبع/کتاب امدادهای غیبی

اینجا محل خوبی است!
جلسه ای داشتیم. وقتی که از جلسه برگشتیم، شهید بروجردی به اتاق نقشه رفت و شروع به بررسی کرد. ساعت دوی نیمه شب بود؛ می خواستیم عملیات کنیم. قرار بود اوّل پایگاه را بزنیم، بعد از آنجا عملیات را شروع کنیم. با برادران ارتشی تبادل نظر می کردیم و می خواستیم برای پایگاه محل مناسبی پیدا کنیم. باید هر چه زودتر محلّ پایگاه مشخص می شد، و الّا فرصت از دست می رفت و شاید تا مدت ها نمی توانستیم عملیات کنیم.
خستگی داشت مرا از پای در می آورد. احساس سنگینی می کردم، پلک هایم سنگین شده بود و فقط به دنبال یک جا به اندازه خوابیدن می گشتم تا بتوانم مدتی آرامش پیدا کنم. بروجردی آمد توی اتاق، در حالی که چهره اش آرامش خاصی پیدا کرده بود و از غم و ناراحتی چند ساعت پیش چیزی در آن نبود. دلم گواهی داد که خبری شده است. رو به من کرد و پرسید: نماز امام زمان(عج) را چطور می خوانند؟ با تعجب پرسیدم: حالا چی شده که می خواهی نماز امام زمان(عج) را بخوانی؟ گفت: نذر کرده ام و بعد لبخندی زد. مفاتیح را آوردم و از روی آن چگونگی نماز را خواندم. نماز را که خواندیم، گفت: برو هرچه زودتر بچه ها را خبر کن.
مطمئن شدم که خبری شده وگرنه با این سرعت بچه ها را خبر نمی کرد. وقتی همه جمع شدند گفت: برادران باید پایگاه را اینجا بزنیم، همه تعجب کردند. بروجردی با اطمینان روی نقشه یک نقطه را نشان داد و گفت: باید پایگاه اینجا باشد! فرمانده سپاه سردشت هم آنجا بود. رفت طرف نقشه و نقطه ای را که بروجردی نشان داده بود، خوب بررسی کرد. بعد در حالی که متعجب بود لبخندی از رضایت زد و گفت: بهترین نقطه درست همین جاست، بهتر از اینجا نمی شود. همه تعجب کرده بودند. دو روز بود که از صبح تا شام بحث می کردیم، ولی به نتیجه نمی رسیدیم؛ حالا چطور در مدتی به این کوتاهی، بروجردی توانسته بود بهترین نقطه را برای پایگاه پیدا کند؟! یکی یکی آن منطقه را بررسی می کردیم، همه می گفتند: بهترین نقطه همین جاست و باید پایگاه را همین جا زد.
رفتم سراغ برادر بروجردی که گوشه ای نشسته بود و رفته بود توی فکر. پهلوی او نشستم. گفتم: چطور شد محلی به این خوبی را پیدا کردی؟! الآن چند روز است که هرچه جلسه می گذاریم و بحث می کنیم به جایی نمی رسیم. در حالی که لبخند می زد گفت: راستش پیدا کردن محلّ این پایگاه کار من نبود. شب، قبل از خواب به وجود مقدس امام زمان(عج) توسل جستم و گفتم ما دیگر کاری از دستمان برنمی آید و فکرمان به جایی قد نمی دهد، خودت کمکمان کن. بعد پلک هایم سنگین شد و با خودم نذر کردم که اگر این مشکل حل شود، به شکرانه نماز امام زمان(عج) بخوانم. بعد خستگی امانم نداد و همان جا روی نقشه به خواب رفتم.
تازه خوابیده بودم که دیدم آقایی آمد توی اتاق. خوب صورتش را به یاد نمی آورم. ولی انگار مدت ها بود که او را می شناختم. آمد و گفت «اینجا را پایگاه بزنید، اینجا محل خوبی است»؛ و با دست روی نقشه را نشان داد. به نقشه نگاه کردم و محلی که آن آقا نشان می داد را به خاطر سپردم. از خواب پریدم، دیدم هیچ کس آنجا نیست. بلند شدم و آمدم نقشه را نگاه کردم، تعجب کردم، اصلاً به فکرم نرسیده بود که در این ارتفاع پایگاه بزنیم و خلاصه این گونه و با توسل به وجود مقدس امام زمان(عج) مشکل رزمندگان اسلام حل شد. راوی: یکی از همرزمان شهید بروجردی به نقل از کتاب امام زمان(عج) و شهدا، منبع/تبیان

کارت طواف همیشگی
شهید بهمن (محمد جواد) دُروَلی حالات بسیار خوبی داشت؛ که از لابه لای یادداشت های به یادگار مانده اش است پیداست. در گوشه ای از یادداشت های این شهید می خوانیم: «چند شب پیش خوابی دیدم. دو یا سه دقیقه به اذان صبح باقی مانده بود که بیدار شدم. خواب دیدم برای دومین بار به مکه مشرف شده ام ولی این بار با گذشته فرق می کند. همه را نامه زیارت می دادند ولی موقت می توانستند زیارت کنند. اما به دست من نامه ای دادند که چند جمله به این مفهوم نوشته شده بود: "طواف همیشگی". در همین حال یکی از شهدا را دیدم که اصرار می کرد کاری کنم تا به او اجازه زیارت داده شود. من هم کارت طواف همیشگی را به دستش دادم. او زیارت کرد و مجدداً کارت را به من داد! ناگاه با صدای مؤذن گردان از خواب پریدم.»
یکی از بچه های بسیجی گردان بلال می گفت: شهید بهمن درولی بعد از نماز جماعت، شیشه عطر خود را جلویم گذاشت و گفت: «این تقدیم شما!» با تعجب پرسیدم: «پس خودتان چی؟» خندید و گفت: «من دیگر به این عطر احتیاج ندارم. من با چیز دیگری معطر خواهم شد.» بعد از ظهر همان روز خمپاره ای در کنارش منفجر شد و بهمن با خونش معطر شد. منبع/شهر من دزفول

مظهر قدرت ایران
همراه چند نفر از عزیزان بسیجی برای دیدار از خانوادة شهدای دانش آموز به محل خانه آنها رفتیم. پدر شهید «محمد پی گم کرده» چند سالی است که از دنیا رفته است. مادر شهید با مهربانی و صمیمیت به پیشوازمان آمد ...او ما را به خاطرات شهید میهمانی کرد و گفت: پسرم شهید شده بود و مراسم خاکسپاری او تازه تمام شده بود که یک روز زن همسایه آمد پیش من و گفت: محمد دیشب به خوابم آمد و  گفت: به مادرم بگویید آن امانتیِ مردم را که پیش من است، باز گرداند. هر چه فکر کردم چیزی به ذهنم نرسید؛ زیرا پسرم نوجوان و مجرد بود؛ مال و منالی هم نداشت که به کسی بدهکار باشد. روز دوم باز همان زن آمد و همان حکایت را تعریف کرد! به او گفتم: فرزندم محمد که از کسی پول یا چیزی نگرفته است که من پس بدهم. روز سوم باز هم همین اتفاق تکرار شد. این بار رفتم جلوی تاقچه، مقابل عکس او ایستادم و گفتم: مادر چه امانتی پیش من داری که من نمی دانم؟ یک مرتبه چشمم به چند گلوله (کلاشینکف) که محمد از جبهه به عنوان یادگاری آورده بود افتاد. گفتم مادر نکند اینها را می گویی. گلوله ها را برداشتم و تحویل برادران سپاه دادم. شب بعد به خوابم آمد و گفت: «مادر دستت درد نکند راحت شدم؛ حق الناس بسیار مهم است حتی اگر یک گلوله باشد!»
از این بیان شیوای مادر شهید به ذوق آمدم و گفتم: مادر باز تعریف کنید؛ او دو خاطره دیگر تعریف کرد: چند وقتی به خوابم نیامد طوری که ناراحت شدم و سر قبرش رفتم و گفتم: محمد من حتماً لیاقت مادر شهید بودن را ندارم،  چرا به خوابم نمی آیی؟ شب خواب دیدم پسرم محمد آمد و دست مرا گرفت و بالا برد، به ساختمانی بسیار مجلل و زیبا و با شکوه رسیدیم، گفت: مادر اینجا را برای تو آماده کرده  اند. گفتم چرا؟ گفت: چون مادر شهید هستی.
...در اغتشاشات انتخابات ریاست جمهوری و فتنه پس از آن، کمی نگران شدم. با خود می گفتم نکند اتفاقی بیفتد که خون شهدا هدر رود. شب پسرم محمد به خوابم آمد دستم را گرفت و به محل با شکوهی برد. مرا از محلی عبور داد که دو طرف آن مردان تنومند و آماده و با احترام نظامی خبردار ایستاده بودند. انگار ما از آنها سان می دیدیم. گفتم: محمد اینها چه کسانی هستند؟ محمد خندید و گفت: «شهدا، اینجا ایستاده اند تا به شما اطمینان دهند که مواظب انقلاب هستند و نمی گذارند اتفاقی بیفتد.» آری شهدا زنده اند و مواظب این نظام و انقلاب هستند؛ همان گونه که مقام معظم رهبری فرمودند: «مظهر قدرت ایران شهدا هستند.». راوی/رسول قناتی، استاد دانشگاه آزاد اسلامی و دانشکده فنی مرند.

اگر مطلب مفید بود آن را به اشتراک بگذارید:

Submit to DeliciousSubmit to DiggSubmit to FacebookSubmit to Google PlusSubmit to StumbleuponSubmit to TechnoratiSubmit to TwitterSubmit to LinkedIn
خاطراتی از کرامات جبهه - 5.0 out of 5 based on 2 votes

نظرات شما

با عنایت به اینکه نظرات و پیشنهادات شما کاربران گرامی در بهبود خدمات رسانی پایگاه اینترنتی دی ال سل نقش کاملا موثری ایفا می کنند لذا صمیمانه از شما خواهشمندیم با عنایت به حدیث شریف نبوی که «مومن آیینه مومن است»، شما نیـز آیینه ما باشیـد و با یادآوری نقاط قوت و ضعف پایگاه اینترنتی دی ال سل، ما را از این امر محروم نفرمایید.

چند نکته:
• نظرات شما پس از بررسی و بازبینی توسط گروه مدیریت برای نمایش در سایت منتشر خواهد شد.
• نظرات تکراری و تبلیغاتی(به جز وبلاگ ها) تائید نمی شوند و امتیازی هم به آنها تعلق نخواهد گرفت.
• در صورتی که نظر شما نیاز به پاسخ دارد، پاسخ خود را در ذیل همان موضوع دنبال فرمایید.


کد امنیتی
تازه کردن

آدرس تلگرام ما - پایگاه اینترنتی دی ال سل

مشخصات و آدرس سایت Site Profile

logo-samandehi سایت: www.dlsell.com
پشتیبانی: support@dlsell.com
تماس با ما: contact@dlsell.com
راهنمایی: help@dlsell.com
وب مستر: webmaster@dlsell.com
کانال آموزشی و خرید در تلگرام
logo-samandehi